♥ مـــــادرانه های من برای تـو ♥

♥ مـــــادرانه های من برای تـو ♥

... بودنت را به نظاره نشسته ام گل گندمم

همــــه ی قلب من؛ 
جونم فدات...

جون من فدای یک تار موت...
فدای یک دم و بازدم نفست...
فدای بوی دهانت...
فدای دستات، انگشتات‌‌‌...
فدای داغیِ لپ هات مادر!

تن و جونم فدات...

امشب! از اون شب های عاشقانه ست...
که اگه بخوام بنویسم، باید فقط بنویسم!

همه ی وجودم، توئه پسر!

نمی دونم! نمی دونم اندازه ی این عشق تا کجاست...
تا کجا من رو می کشونه...

بهــــراد! مادر؛
مادر فدای تو... فدای یک تار موی تو!

کاش باشم و عزت و بزرگی و مردانگی ت رو ببینم، جاااااااانکم.

۱۳٩٤/٧/۱٧ ♥ ٢:۱٦ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

امروز روز توئه کودک دلبند من... جان دل من!

امسال بیش از هر وقت دیگه ای کودکی!
یک کودک چهار ساله ی به تمام معنا!

با انرژی و سیری ناپذیر از جنب و جوش...

هدیه مورد علاقه ات به این راحتی پیدا نمی شد!
بالاخره ساعت ۱۲ شب، و چشمان و خنده هایت...

کاش تا همیشه بتوانم آرزو هایت را برآورده کنم.

این لبخندت، عجیب دلربا ست...

۱۳٩٤/٧/۱٦ ♥ ٩:۳٤ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

امروز تیم ملی بازی داشت؛
ایران-عمان!

البته به قول شما، ایران-اوباما.
حالا از همه جا چرا اوباما، خدا می دونه!

می دونی اینجور مواقع چی کار رو سخت می کنه؟!
اینکه من و بابایی نباید بخندیم!

آخه اوبامااااا، مادر:))؟!

این شکرخنده هات عاااالی ان!
هنوز هم بعضی هاش ثابت ن، و پر خاطره!

مثلا، مُقل!
قالیبال... مظاوب، شیمک!

 

آخ کیفففف می کنم.

۱۳٩٤/٧/۱٦ ♥ ٩:۳۳ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

امروز دوباره صحبت کردیم باهم.
درباره ب ورود نفر چهارم مان...

و تو تمام کودکان فامیل را که خواهر یا برادر دارند، از هم تفکیک کردی و دلت خواست در دسته ی تک ها نباشی!

 

این را هم بگویم؛
که میل ات به این ست که دو برادر و دو خواهر داشته باشی و پنج نفره بازی کنید!
با خنده می گویی خب، حالا برو بیار!

میگم چی؛ از کجا؟
میگی: خواهر و برادر، از پیش خدا...

میگم باید دعا کنیم، و همانجا دعا می کنم.
می گویی؟ خب، حالا اومد؟

آخه تو چرا انقدر پاکی، مادر؟!

 

صحبت ادامه داره...

میگی که می خواهی اتاقت را با نی نی‌ جان، مشترک باشی.
خوشحالی که شب ها یک نفر پیشت هست.
دوست داری که وسایل ات را به او بدهی و...مراقبش باشی!

 

من دیگر چه بخواهم؟!
همه چیز تمام من...

۱۳٩٤/٦/٢٩ ♥ ٤:۳٩ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

تمام قیچی های موهایت، به دست پدر جان بوده!
از همان برچیدن اولین فر هایت، تا همین الان؛ امروز.

امروز برای اولین بار به آرایشگاه مردانه رفتیم!

موهایت بی نظیر تر از قبل...
گویی گنــــدم زاری درخشان و آفتاب خورده، همچون زر!


دوستت دارم...

۱۳٩٤/٦/٢٢ ♥ ٩:۳٠ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

وقتی میای جلوی در آرایشگاه و من دلم غششش می کنه برات!

اون موهای صاف و تافت خورده، اون پیراهن و پاپیون قهوه‌ای؛
کالج های ست با پاپیون ت!

عااااشقتم!
زیبای من...

۱۳٩٤/٦/۱٤ ♥ ٩:٢٧ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

این روزها، مداااام می گذرد به اعداد و شمردن آنها!

-بذار بشمرم ببینم چند تا دایره س؟ یک، دو، سه...
-چند تا تابلو تو خونه داریم؟ یک، دو، سه...
-مامان تا ۱۲ بلدی بشمری؟ و من: یک، دو، سه...
-بابایی لطفا تا هشتصد بشمار!
-بابایی تا بیست بلدی بشماری؟!
-و ...

کتاب می خونیم، صدای آرام شمردنت میاد!
خنده م می گیرد...


این روزها تمرین شمردن می کنی! بی وقفـــه.
تا بیست و چهار پیش می روی!

 

بشمار مادرم...

خوبی ها را بشمار!
کاش تا بی نهایت پیش بروی، خوب من.

۱۳٩٤/٥/٢٩ ♥ ٤:۱٦ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

ازت می پرسم، بهراد خانواده ی ما چند نفره؟!
میگی: یکی من، یکی تو و یکی بابایی...

میگم، خب! چند نفریم؟!
میگی: سه نفر!

میگم دوست داری چهار نفر بشیم؟؟
خواهر یا برادر داشته باشی؟ نظرت چیه؟!

لبخند ملیح ت میاد رو لب هات.
میگی آره!
دوست دارم یه برادر داشته باشم و یه خواهر، مثل تارا!

میگی، خب برو بیار!
میگم، نمیشه! باید از خدا بخواهیم که بهمون یک نی نی بده.
مثل وقتی که من و بابایی از خدا خواستیم تو رو بهمون بده.

دوباره خنده ت میاد... قلب من!

میگی، خب منم به خدا میگم.
میگم، چی میگی؟!

صدات و می شنوم که میگی، خدایا لطفا به ما یک نی نی بده!

 

و این بود اولین صحبت ما، برای ورود نفر چهارم!

۱۳٩٤/٥/٢٢ ♥ ٤:٢۸ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

این روزها، دلت مهد کودک می خواهد.

چندبار ست که به زبان می آوری!

 

کاش، میشد آنچه را که دوست دارم برایت مهیا کنم.

۱۳٩٤/٥/۱٢ ♥ ٤:۳٧ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

یک سفر خوب و دل انگیز را تجربه کردیم.

تو، من، بابایی و عمه سوسن!
جایی در استان چهار محال بختیاری، به نام چغاخور.

یک محیط دوست داشتنی و پر از امکانات برای تو که کشف کنی.
از زمین چمن مصنوعی فوتبال و تجربه ی دروازه‌بانی ات بگیر تا تنیس روی میز!

صبح بیدار می شدی و روزت شروع میشد به شور و خنده، و شب ها خیلی زودتر از همیشه، مست خواب...

شرکت در مسابقه ی نقاشی و شنیدن موسیقیِ محلی آنجا، نوع لباس و پوششان؛
دیدن زمین والیبال و بسکتبال!
تجربه ی دیدن اجرای زنده برنامه ی کودک و رفتنت روی سن، کنار بچه ها؛ بالا و پایین پریدنت...

همه و همه روزهای خوبی را رقم زد...

و در نهایت، بازگشت!
اصفهان زیبا، عالی قاپو و شگفتی و صحبت در مورد اینکه چطور می شود این طرف صدا زد و آن طرف شنید!

دیدن چهل ستون و دیوارهای منقش زیبا، و ورود به تنه ی درختان چهارصد ساله!
و در نهایت قایق سواری ات در سی و سه پل...

این سفر، پر از مکان های جدید و تجربیات جدید بود!

 

دوست دارم تمام دنیا را از نزدیک ببینی و لمس کنی؛
آرزویی شاید محال و شاید دست یافتنی...

۱۳٩٤/٥/٢ ♥ ٧:٠٩ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

رفتن به بیرون شهر و یک تجربه ی هیجان انگیز و جالب!
اینکه صبح زود، از خانه بیرون بزنیم و برویم در دامان طبیعت، کنار رود و درخت؛
مثل همیشه ست...

اما این بار قصدمان، اتراق کردن است!

شب ماندیم!
و وقتی فهمیدیم جایی که هستیم برقش قطع ست؛ که مجالی برای بازگشت نبود...

تاریکیِ محض!
و تجربه ی جدید تو... بازی کردن و جست و خیز، بی اینکه جایی را ببینی!

تنها نور موبایل ها بود که کمی به محیط نور می بخشید!

این برق نداشتن و لمس کردنش برایت خیلی هیجان انگیز بود!
اینکه چشمانت باز بود و هیچ نمی دیدی!

خوابیدی!
تا صبح فردا... و محیط رنگی تازه گرفت.

حالا تو بودی و کودکان فامیل و خاک و آب و پاهایتان.


نوش ت این هوا و دشت و دمن!

۱۳٩٤/٤/٢٧ ♥ ٦:۱٦ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

این روزها، هر بار یک کار یا یک نشانه، بزرگ تر شدنت را نوید می دهد!
پسرک من...

مدتی می گذرد که، موهایت شده مرکز توجه ات!

میری، و با کمی آب و یک برس، آنقدر پیچ و تابشان می دهی که دل آدم کیف می کند...
گاهی آموزش هم می دهی، طرز گرفتن شانه و پیچاندنش را!

و آن کیست که کیف نکند، وقتی اینها را می بیند؟!

بزرگ شدی جان دلم...

می دانی، اول بار که به موهایت به این نحو توجه نشان دادی کی بود؟!
درست چند هفته ی پیش! بیست روز بعد از تولد چهار سالگی!

وقتی از دور پیدا شدی و من دیدم که تمام سرت خیس ست!
نزدیک که شدم، بوی خوبی به مشامم رسید! اوووووم،‌ بوی لوسیون بدنت بود!
که حالا تمام موهایت آغشته به آن بود...

من قهقهه می زدم بهراد!
خیلی شیرین بود کارت مادر، اما تو خودت ناراضی بودی و گریان!
کاش می دانستم چرا...

دوستت دارم، پسرک مو طلاییِ من!

۱۳٩٤/٤/٢٠ ♥ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

کوچکِ عزیزِ جانِ دل؛

احیایی که؛
چشمان تو آیات جوشن ش را ببیند...
دستان تو را برای اجابت دعا، رو به آسمان ببیند...
لب های تو و تکانش را، برای الغوث و آمین گفتنش ببیند...

قطع به یقین!
لبخند خدا را به ارمغان دارد...

چه برای تو، چه برای من!


شب زنده داری ت قبول، آقای خوبی ها!
نفس ت گرم...

۱۳٩٤/٤/۱۸ ♥ ٦:۱٦ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

ناز گل من!
تو همیشه من و سرافراز کردی؛ مثل الان!

وقتی که برای اول بار، به جایی می روی که همسن و سالان ات آنجایند.
با آنها تعامل داری، می روی و می آیی!

من به تو یقین دارم بهاری من.

 

می دانستم که خوبی و خوب تا می کنی... و تو دقیقا همان بودی.

چشمان من، کف پایت پسر!
بهترینی برای من.

۱۳٩٤/٤/۸ ♥ ٤:۳٤ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

خندوانه پخش میشه!
مسابقه ای در حال پخشه...

و من به آقای پدر می گویم که همیشه این مسابقه را دوست داشتم.

حالا امروز، تو آن بازی را برای من درست کرده ای!
روی کاغذ کشیده ای و چسبانده ای به دیوار اتاقم...

چیزی می توانم بگویم؟!
چه بگویم که همه چیز تمام منی...

ممنـــــونم بهراد من!

۱۳٩٤/٤/٥ ♥ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

Design By : nightSelect.com