♥ مـــــادرانه های من برای تـو ♥

♥ مـــــادرانه های من برای تـو ♥

... بودنت را به نظاره نشسته ام گل گندمم

امروز بارسلون با ختافه بازی داشت!

بابایی که اومد گفتی:
بابااااایی بارسلون با ”خت و پت” بازی داره!

عااااااشقتم بی نظیرم.

۱۳٩٤/۱٢/٢۳ ♥ ٩:٤۱ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

عمر دل مادر!

بعد از سه روز شکایت از درد قفسه ی سینه، امروز برای اولین بار در تمام این چهار سال و اندی...
پایمان باز شد به مطب دکتر قلب.

و نوار قلب و اکویی که برای اولین بار انجام دادیم.

فدای چشمان پرسشگر و هراسان و گاه لبریز از اشکت...
همین که الان همه چیز خوب ست، شکر.


کاش خدا کاری کند، این مطب ها همیشه خالی از بیمار باشند.
کاش...

۱۳٩٤/۱٢/۱٦ ♥ ٩:۳۸ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

امروز با من آمدی آزمایشگاه!

گفتم مادر، برو پشت پرده بایست و من رو نگاه کن!
گفتی باشه و آرام بودی...

اینکه یهو بغضت بترکد برای مادر، دلم را آتش زد که جانک من!
تو اگر انقدر نرم و نازک باشی که من دق می‌کنم برای روزهایی که گاه برایت پیش می‌آیند و سخت اند!
برای روزهایی که قوای تو را می طلبند...

 

مادرم!
دل قوی دار...

من به فدای چشمان اشکبار ت...

۱۳٩٤/۱٢/۱٦ ♥ ٩:۳٦ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

جان دل!
سرت به روی پایم ست و نزدیک به شکمم.

می‌گویی: مامان، نی‌نی مون الان گوش داره؟
میگم: آره عزیزم.
می‌گویی: یعنی می شنوه؟
میگم: اوهوم...

حرف می‌زنی آرام آرام...

گفتم چی میگی؟!
: سلام نی‌نی! چه خــبر؟!
تو شکم مامان هستی، اونجا چه شکلیه؟!

گفتم: خودت هم که اونجا بودی... یادت نیست چه شکلیه؟
می‌خندی، می‌گویی نه!



و دوباره گوش های جانِ کوچک که میزبان صدای پر مهر توست...

۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ♥ ٩:۳٩ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

آقا کوچولوی من؛

امروز برای اولین بار آدامس خوردی!
به بامزه ترین نحو ممکن!

چند دقیقه ای مهمان دهانت بود و ناخواسته قورتش دادی!
قیافه‌ات وقت جویدن،
و بعد از قورت دادن... دیدنی بود!

نمی‌توانی تصور کنی حجم خوشحالی‌ات را از خوردن اولین آدامس!

۱۳٩٤/۱٢/۱٢ ♥ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

دقیقا، چهار سال و نه ماهه ای امروز!
و یک تجربه جدید!

انداختن رای، در صندوق رای‌گیری!

باشد که هجده سالگی‌ات را ببینم و رای دادن خودت را، جان شیرینم...
باشد که باشم و ببینم...

۱۳٩٤/۱٢/٧ ♥ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

در ادامه ی این روزهای جمع کردنِ اثاث، می‌رسم به ساک لباس های کوچک شده ی تو!

باز می‌کنیم و خاطره بازی شروع می‌شود...

قلبممممم می‌رود برایت؛
وقتی لباس های نوزادی‌ات را می‌بینم!

هوش از سرم می‌رود؛
وقتی پستانک‌ات را می‌بویم و هنووووووز بوی تو را می‌دهد! بوی عشق...

به چشم برهم‌زدنی گذشت انگار!
و حالا توئه چهار سال و هشت ماه و یازده روزه، نشسته ای روبرویم!
و باورت نمی‌شود که این‌ها مال توست و زمانی آنقدر کوچک بوده‌ای!

تن می زنی لباس هایت را، و آن‌وقت که اندازه ات نیست، خنده ات دیدن دارد...


تو عزیزترینِ این روزهای منی!
دوستت دارم، آقای کوچکم...

۱۳٩٤/۱۱/۱۸ ♥ ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

خانه ی عشق‌مان را تحویل می‌گیریم.

به محض ورود، شروع می‌کنی به دویدن!
با خیال راحت، بدون دغدغه ی آزار همسایه ی طبقه پایین!


چقدر قرارست اینجا بدوی...
چقدر رد پاهای تو، روی این سرامیک ها! خوش به حال سرامیک ها...

۱۳٩٤/۱۱/۱۸ ♥ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

می‌رویم بازدید از یک مدرسه!
برای تو، آقای من...

باورش کمی دشوار ست، اما حقیقت دارد.
اینکه پرس‌وجو کنم برای پیش از دبستان و دبستان تو...

بزرگ شدی مادرم! نور چشم من...


و مدرسه بعثت!
فرم پر می‌کنیم و منتظر خبر می‌مانیم... الهی به امید تو.

۱۳٩٤/۱۱/٥ ♥ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

تو این روزهای جمع کردن اثاث و شلوغیِ خانه؛
خطر دویدن ها و فوتبال بازی کردن های تو، دو برابر میشه!

سرت خورد به قسمت تیز میز!

خدا را شکر که نشکافت سرت مادر...

خدا را شکر که خوبی؛
که با همین ضربه هم قلب من ثانیه ای ایستاد. جرات دیدنت را نداشتم...

خدا را شکر مادر!
پیشانی ات باد کرده و از شدت ضربه بینی ات نیز!
چشمانت چشمان همیشگی نیست...

 

کاش خوب باشی...
تو تمام قلب منی!

۱۳٩٤/۱۱/۳ ♥ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

از طرف مدرسه ی طبیعت، می‌رویم دانشگاه فردوسی!
به دیدن کلاغ ها...

یک مسیر نسبتأ طولانی را با کلی بچه و مادر طی کردیم، تا رسیدیم به کلاغ جان ها!
با دوربین نظاره‌گرشان بودی‌‌‌...

دیدن حرکت و پرواز دسته جمعی‌ آنها خالی از لطف نبود.

یک روز خوب رو سپری کردی، و در نهایت جستجو در بین درخت ها، در دل شب!


می دانم که خوش گذشت...
خدا را شکر.

۱۳٩٤/۱٠/۳٠ ♥ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

امروز، وقتی همه ی فامیل جمع بودیم...

خواستی به تبعیت از بزرگترها، بازی کنی!
پانتومیم!

دیدنت، در حال بازی، بدون استرس و... حال خوبیه.
کاری را کردی که خود من هنوز در انجام دادنش می‌لنگم!

کیف کردم!
متشکرم ازت...


امروز جلسه ی دوم فلوراید ‌تراپی هم بود.

۱۳٩٤/۱٠/٢۸ ♥ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

یک اتفاق بد... در بدترین جای ممکن!

دندان جلویت شکست!
وقتی یک جعبه ی فلزی را با تیرهای دارت‌ ات تا نزدیک صورتت آوردی...

جدا شدن جعبه و تیر، و خوردنش به دندان های تو!


همه ی دندان هایت سالم و سفید... دلم سوخت!
اما فدای تار مویت، سرت سلامت پسر.

۱۳٩٤/۱٠/٢۳ ♥ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

...

۱۳٩٤/۱٠/٢٠ ♥ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

هوس کردی برای خودت لاک بزنی!
نه نمی‌گویم...

اما ته دلم... راستش؛ دوست ندارم خیلی!
و می‌ترسم که خوشت بیاید و دیگر دلت بخواهد هی!

لاکت را زدی.
چپ، راست، بالا و پایین... روی ناخن روی پوست!

بامزه ست!
عکس گرفتم از اولین لاک زدنت...

۱۳٩٤/۱٠/۱٢ ♥ ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ / مــادرت ♥.♥.♥ () |

Design By : nightSelect.com