325. مهربانم...

خانه ایم و هر کس مشغول کاری؛

تو و پدر بازی؛
من، کارهای مربوط به خانه...

از روی پا ایستاده بودنم، یک ساعتی می گذشت.


آمدی و گفتی: مامان خسته نمیشی انقدر کار می کنی؟!

 


گفتی و من تمام خستگی از تن و جان و بدنم رفت پسر.

که تو برای من همه چیزی!
تو پسر مادری!
همان که آرزویت را داشتم...

/ 0 نظر / 48 بازدید