326. مهر تو...

قصد چای عصرانه مان را داشتیم...
من و پدر چای، و توئه عزیز من آبجوش و نبات.

همیشه می پرسم... که می خوری مادر؟

امروز اما... نپرسیدم و ریختم.
سینی را که گذاشتم و نشستم...

آمدی بگویی برای منم... که با چشمانم اشاره کردم!

 

چشمانت برق زد!
همانطور که در آغوش پدر بودی؛

رو کردی به او و آرام گفتی: مامان مونا چه مهربونه.
می دونست من آبجوش نبات می خوام.

 

 

حرفت مثل یک تکه گوشت، چسبید به جونم.


خیلی خوبی مادر!
دوستت دارم.

/ 1 نظر / 52 بازدید