324. شما دو کوچک من...

برای مهربانی ت مرزی نیست جان دلم...

برایش می خندی...
نازش می کنی، می بوسی اش!
گاه اگر موهایت را کشید، آرام و بی صدا خود را از مهلکه نجات می دهی...
گاه به شوق لبخند دیدن اوست که می دوی...
یا سوار بر الاغ شدن و ورجه وورجه ات برای آرام شدنش.

 

همین یک مدت پیش...
بغض گلویت را گرفته بود.

می خواستی بمانیم!
می گفتی: دلم برای تارا تنگ میشه...

 


تو خیلی خوب و مهربونی.
مهربونترین پسر عمه ی دنیااااا.

/ 0 نظر / 43 بازدید