322. یک سال گذشت...

یادش بخیر سال پیش... چنین روزی!

شروع کردیم...
با شکلات ها و ماشین های رنگی رنگی.

 همه چیز خیلی خوب تمام شد.
تو بازهم من رو سر بلند کردی... مثل همیشه.

 

حالا... الان که یک سال آن روزها را می گذرد؛
تو، به تنهایی...

همه ی کارهایت را می کنی!
از در آوردن و پوشیدن شلوار و لباس زیرت بگیر تا اجابتش.

 

من اگر مادر تو نبودم؛ می مُردم...

/ 0 نظر / 47 بازدید